یادداشت: از آرزوی دیدار، تا تلخی بدرقه…

✍ کیانوش سوری(پایگاه خبری رومکا)

صبح روز جمعه ۱۲ تیر ماه ۱۴۰۵ است. در مسیر خرم‌آباد به تهران، در این اتوبوس که انگار تمام غربت این روزهای سخت را با خود حمل می‌کند. چقدر عجیب و دردناک است…

سال‌ها بود که در خلوت خودم، تنها یک آرزو داشتم: اینکه فقط یک بار، فقط یک بار چشمم به چهره‌ی مبارکشان بیفتد.

می‌خواستم در آن نگاه، آرامش پیدا کنم. می‌خواستم ببینم آن پدری که همیشه در قلبمان بود چگونه با نگاهش دنیا را برای ما روشن می‌کرد.

اما حالا… حالا نه برای دیدار، که برای بدرقه راهی شده‌ایم. حالا تمام آن سال‌ها که در انتظار دیدنش بودیم، فشرده شده در این مسیر، تا به آن تابوت سنگین برسیم؛ تابوت آن ابرمردی که ایرانی‌ترین ایرانی بود. کسی که خاک این سرزمین، از او بوی وطن می‌داد.

می‌گویند شاید صد روز طول بکشد تا بتوانیم با این حقیقت کنار بیاییم؛ اینکه دیگر رهبر و پدرمان سید علی در کنارمان نیست. اما من از همین حالا، در این اتوبوس، سنگینی نبودنش را حس می‌کنم. این سفر برای من فقط یک مسیر نیست؛ این سفر فرصتی است برای یک دل‌سیر گریه کردن. فرصتی برای اینکه تمام این دلتنگی‌های انباشته شده را در برابر شکوه رفتنش رها کنیم.

باید برخاست؛ ما می‌رویم تا بدرقه کنیم، آن که با رفتنش، ایران را به غمی ابدی سپرد و به انتظار می‌نشینم تا تقاص خون شان تا که شاید دل مان کمی آرام گیرد.

#باید_برخاست #مرگ_بر_آمریکا #مرگ_بر_اسرائیل

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا